خرید بک لینک
+السلام علیک بر همگان!

همی از شدت بیکاری و علافیت به بلاگفا روی آوردیم که بازگشت همه ی بیکاران به سوی لپتاپ است!

عاغا داشتم به این فک میکردم که ما هم خودمون جوکیما! سپیده میگفت انگار این فرشید بیگ هِد(!) زندگی نداره که همش داره تو اینستا ول میچرخه پست طنز میذاره!!

ولی نگا! خودمونو! اون از مجموعه ی جیب های جادویی عاغای سناوردی یا جِی جِی اِس!!! ه الان دیگه همه ی مدرسه ازش خبر دارن!

اون شهروز و بهروز و اهورا و زنش و خاندانشونو که کلا نگوووووووووو!!!

این استیکره که من عاچقشم (حیف کیبورد علامتاشو نداره!!!) هم با شلوار کردی و...!

+ سر زنگ هنر:

من با چه فضاحت و التماسی گفتم: سپیده بیا واسه این شلوار بکش!!!

نیم ساعت فک کردم واسه تصویرسازی داستان پریا چی بکشم!

سرمو گذاشتم رو میز

وقتی بلند کردم دیدم...

با نقاشی یه کوشولو قشنگ من چکار کردهههههههه

واسه همشون شلوار کردی کشیده بود :|

حالا این هیچی، هفته ی بعدش (این هفته دوشنبه!) خودمم باهاش همراه شدم و روی تیشرت اولین شخصیت تخیلیم نوشتیم راک اند رول! حالا پسره قرار بود مثلا پسر عمو صحرا باشه!! (وقتی به داستانه گوش میکردم حس kid بودن بهم دست داد :|)

+یادش بخیر... کلاس شیمی جلسه اول...

معلم: فک میکردم میشه بگیم و بریم ولی الان فهمیدم باید بگم تا بنویسید! یکم طول میکشه تا... (کلمه مناسبو پیدا نکرد!)

منم که همیشه دوست دارم به معلما کمک کنم (اصن فرشتم من ^_^) گفتم: تا آدم بشیم؟ (و بار دیگر کلاس رو هوا!!!!)

+وقتی خانم احمدی واسه اولین بار اومد تو کلاس...

وضعیت بچه ها

چند نفر که قر میدادن اون وسط!

ماام مجلس گرم کنی دست میزدیم!

-ایــــــــــن پـــــیــــــروزی خـــــــجسته بـــــــــاد ایــــــــــــن پــــــــــــــــیـــــــــروزیــــــــــــ!!!!

+ تا یادم نرفته درباره دهه فجر بگم: انفجار ما انقلاب نور بود ^_^

+ عاغا امروز سر زنگ عاغای سناوردی سپیده بالاخره اعتراف کرد: عاغای سناوردی من میخوام یه مجموعه کتاب بنویسم به اسم جیب های جادویی آقای سناوردی و با همون مشهور بشم...!!!!

+ امروز بچه ها: عاغای سناوردی میخواین اسم کتابتونو چی بذارین؟ (با قیافه اینجوری ^_^)

عاغای سناوردی: چند قدم تا دراز گوشان

+ به قول سپیده خانم نظری با دخترم و گلم و عزیزم دانش آموزاشو صدا میزنه عاغای سناوردی با خرفت و نفهم و کودن =|

+ عاغا این جلسه شیمی قرص جوشان انداختیم تو قوطی فیلم روش آب ریختیم نپرید بالا! آب ریختیم تو جعبه ی قرص تا جواب بده ^_^

حالا بعد آزمایش دیدم حانیه ی قرص دستشه! این دفعه نوبت اون بود که بخواد چالش بذاره...!

عاغا قرص جوشانو (ویتامین C) نصف کردیم. من نصفشو خوردم حانیه کلشو! باید یهو میخوردیم! اصن خروج گازش خعلی خفن بود هنو معدم سرش داره سوز میزنه

بعدم یه آیدیای وری گود به ذهن شخص شخیص بنده خطور کرد ^_^

و من با لبخندی خبیثانه به حانیه نزدیک شدم...!

++ اینجا ک شیر نیست! بیا بریم جلو ساختمون مرکزی سه تا جعبه بود!

رفتیم و یه شیر برداشتیم...

+ حانیه بیا پشت این بوته ها پناه بگیریم ^_^

-نی بزنه توش میترکه ها! (و سه نقطه...^_^)

هیچی عاغا من اون یک چهارم قرص جوشانرو درآوردم و حانیه در شیرو باز کرد و بهم لبخند خبیثانه زدیم...!
++ در کمال آرامش و آسایش رفتیم سر کلاس!

حانیه: سپیده جان بیا شیر بخور (اینجا عشقمشو جا انداخت ^_^)

سپیده با نگاهی اینجوری به ما نگاه میکرد! خلاصه گفت نمیخوام! (حالا هر زنگ میخوره ها! گرچه من نمیخورم! مزه گاو میده!!!) پس از دقایقی من و حانیه رفتیم بیرون:

-مهدیه چکار کنیم شیررو بخوره؟

+بذار بعدا خودش میخوره ^_^

آخرش سپیده گذاشتش پشت پنجره تا ببره خونه بخوره!

زنگ آخر: -مهدیه به شیره نگا کردی؟

+نه! برو ببین در چه حاله!

-فقط یکم شیر زیرش جمع شده که تمیزش کردم!

+خلاصه اینم از گزارش کرم ریزی دیروز!! سپیده ژان گلم میدونم فقد تو یکی میای تو وبم ^_^

از همین تریبون ازت عذرخواهی میکنم ^_^

امیدوارم تا یکشنبه که میام مدرسه یادت بره ^_^

پ.ن: ینی میشه سپیده آدرس وبمو یادش بره؟؟

برچسب: مروری کوتاه بر کودتای 28 مرداد,مروری کوتاه بر تاریخچه تصفیه آب,مروری کوتاه بر تاریخ مجسمه سازی, نویسنده: دانیال عباسیان تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 9:39

صفحه بندی