آذر...
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 9:39
آذر یادش رفته که پاییز است! نمیبارد... فقط یخ می زند! به گمانم کسی به طرز فجیعی تنهایش گذاشته... وگرنه اینگونه ماتش نمیبرد...!
و دیگر هیچ...
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 9:39
:)
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 9:39
دلم میخواهد با آهنگی خارجی به زبانی که نمیفهمم چیست به دردی که نمیدانم چیست زار زار گریه کنم... پ.ن: بدون هیچ فاز خاصی! همینجوری یهویی داشتم انشا پایان ترممو میخوندم دیدم قشنگه بذارم!
مروری کوتاه بر آنچه دارد میگذرد ^_^
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 9:39
+السلام علیک بر همگان! همی از شدت بیکاری و علافیت به بلاگفا روی آوردیم که بازگشت همه ی بیکاران به سوی لپتاپ است! عاغا داشتم به این فک میکردم که ما هم خودمون جوکیما! سپیده میگفت انگار این فرشید بیگ هِد(!) زندگی نداره که همش داره تو اینستا ول میچرخه پست طنز میذاره!! ولی نگا! خودمونو! اون از مجموعه ی ج...
بهشت...
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 9:38
حالا تنها يادگاري ام از بهشت و لطافتش ، چند قطره اشك است كه گوشه ي دلم پنهانش كرده ام ، گريه نمي كنم تا تمام نشود مي ترسم بعد از آن از چشم هايم سنگ ريزه ببارد...
در سینه ات نهنگی می تپد...
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 9:38
هر بار که مسافری می آید، کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق. هر بار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است. نمی گذارد. نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود. بیرونش می برد، بیرونش می کند. و من هر بار در کاروانسرای قلبم می گریم... پ.ن: عرفان نظرآهاری....